|
|
|
استاد عبدالرحمن فرامرزي
مردي بزرگ اما فراموش شده
رستم مهرآوران
استاد عبدالرحمن فرامرزي روزنامه نگار نامي ، نويسنده چيره دست و صاحب سبك ، دلير ميدان قلم و قهرمان دوران آشفتگي ايران ، سياستمدار صديق ، اديب و مبارز عاليقدر ، به حقيقت چهره ايي فراتر از مرز ، مرد نقد و حقيقت ، استاد و معلم دلسوز ، نماينده مجلس و وكيل و مشاوري حقيقت جو و حقيقت گو براستي نمونه صادق تعهد و ايمان و شجاعت و رشادت و شهامت و بي شك نابغه عرصه مطبوعات ايران مي باشد.
استاد عبدالرحمن فرامرزي كوچكترين فرزند شيخ عبدالواحد فرامرزي روز12 ربيع الاول 1315 (ه . ق) برابر 1276(ه.ش) در روستاي گچويه مركز بلوك فرامرزان[1] ديده به جهان گشود.
شيخ عبدالواحد روحاني مبارز، عالم مطلع و فقيه متبحر ،اديب خطيب ، مرد سياست و بزرگ خاندان فرامرزي دانشمندي آگاه ، آينده نگر و روشن فكر بود در محيط جهل و ناداني آنزمان با وجود ناامني منطقه و هرج و مرج ايران در جايي كه اسب سواري و تير اندازي وكروفرهاي جاهلانه بزرگترين هنرهابود و علم و دانش ارزش و اهميتي نداشت به تربيت اولاد همت گماشت.
استاد عبدالرحمن فرامرزي تلاوت قرآن را با تجويد نزد پدر و الفبا را درصغر سن آموخت درين هنگام با شروع جنگ جهاني اول و هجوم انگليسيها به منطقه شيخ عبدالواحد فرزند5 ساله اش عبدالرحمن را همراه برادرش احمد[2] كه چند سالي بزرگتر از او بود جهت تحصيل به بحرين فرستاد،عبدالرحمن در آنجا تحصيلات مقدماتي را به پايان رسانده يكي از معلمينش درين دوره اهل عربستان بوده كه بعدها وزير فرهنگ آن كشور مي شود.
شيخ عبدالواحد كه از ظلم و ياغيگري اشرار[3] درامان نمانده در بحرين سكنا گزيده و در آن ديار مورد توجه و علاقه شيوخ خصوصا حمد بن عيسي حاكم بحرين قرار گرفته در مسايل شرعي و عرفي از فتاوي و توصيه هاي شيخ بسياربهره برده و همين حاكم زميني زراعي در اختيار شيخ مي گذارد كه شيخ عبدالواحد بدست خويش بيش ازهزار اصله نخل غرس كرده و چون خود را از جنجال فارس كنار كشيده بيشتر در تربيت فرزندان ميكوشيد لذا عبدالرحمن را به مدرسه شبانه روزي لحساء عربستان فرستاد.
با شدت گرفتن جنگ و ماجراهاي لاورنس عبدالرحمن به بحرين بازگشته نخست در مدرسه ايراني هاو سپس در مدرسه حكومتي بحرين مشغول تدريس گرديد. انگليسي ها درهمين وقت شدت و خشونتي پيش گرفته كه مردم را متنفر ساخته و نيز ظلم و تبعيض آنها نسبت به ايرانيان و ديگر اقدامات انگليسي ها سبب شدعبدالرحمن همراه مدير مدرسه شيخ حافظ وهبه كه بعدها سفير سعودي در انگليس شد دست به كار شودو ازجمله مقالاتي فارسي جهت روزنامه هاي«استخر»و« عصرآزادي »شيراز و بزبان عربي مقاله هايي جهت «الاهرام» و« المقطم» مصر فرستاد و بشدت به سياست ضدملي و ضداسلامي انگليس تاخت از آنجا كه تزعبدالرحمن وپدر و برادرش اين بود كه بحرين مال ايرانست و ايراني و اعراب نيز آنها را دوست داشته همه اينهاباعث گرديد تا انگليسي ها به عادت ديرينه خود در صدد تبعيد عبدالرحمن و برادرش احمد به سري لانكا يا ميلبار بر آيند.
اين هفته نوبت تبعيد اين دو برادر بود كه آنها از نيت آنها با خبر شده با وجود فشار و تعقيب، شبانه از شهر به روستا و از آنجا با كشتي گچ كشي موفق فرار به قطر مي گردند و تحت حمايت خليفه بن قاسم برادر شيخ قطربا لباس مبدل از آنجا خود را به بنادر حرمي جنوب ايران به اميد مردانگي شيخ محمد بن احمد بن خلفان رسانده پس از شش ماه اقامت در چا كوتاه و يك سال بيابانگردي به بوشهر رفته در آنجا با احترام و محبت بوشهريها مواجه گشته سپس راهي شيراز مي شوند اما در شيراز وجود متنفذين محلي هنوز قدرتي به انگليسيها مي داد لذا اين دو برادر آهنگ تهران مي كنند .
در تهران
بالاخره اين دو برادر به تهران مي رسند ، احمد به استخدام كتابخانه مجلس شوراي ملي در آمد و عبدالرحمن در وزارت معارف‹ آموزش و پرورش› مشغول تدريس زبان فارسي و ادبيات عرب در دارالمعلمين و دار الفنون گرديد ، حقوق فرامرزي در اين وقت ساعتي 5 قران بود از آنجا كه استاد يگانه دبير عربي بود كه به فنون تازه و تعليم و تربيت جديد آشنايي داشت به زودي در جرگه معلمي گل كرد .
عبدالرحمن در اين اوان گاه مقالاتي براي روزنامه هاي «اقدام»– كه بعد سردبير آن شد –« شفق سرخ» و« ستاره ايران» مي نوشت تا اينكه در سال 1306 برادران فرامرزي خود اقدام به نشر مجله ادبي ، اجتماعي« تقدم» نمود ند كه طي يكسال و نيم 11 شماره منتشر وبعد تعطيل شد .
همين سالها قانون دبيران و قانون دانشگاه و استادان راگذرانده وزير وقت عمدا فرامرزي را از هر دو محروم گرداند و او نيز به اين سبب از معلمي كناره گرفت همين وقت علي دشتي او را جهت همكاري به اداره نامه نگاري دعوت نمود، ابتدا وزارت فرهنگ مخالفت كرد با توسل دشتي به مقامات عالي موضوع حل شد و چندي بعد با بركناري دشتي ازرياست اداره،فرامرزي رئيس اداره گرديد.
از سال 1318 به بعد سبب اطلاعات وسيع و شناخت و آگاهي عميق ازدنياي عرب، استاد با وزارت امور خارجه همكاري نمود. با نشر مجله اطلاعات هفتگي در سال 1320 استاد مقالاتي تحت عنوان« داستان دوستان» در آن مجله نوشت كه به زودي در كتابي انتشار يافت و بارها تجديدچاپ شد .
بعد از شهريور 1320
در شهريور 1320 ايران از شمال و جنوب مورد حمله شوري و انگليس قرار گرفت و رضا شاه تبعيد شد . در همين زمان تاخت و تاز بيگانگان، بي حرمتي و اهانت آنها به ملت و مملكت ايران ، دو رويي رجال اهل رضا شاه ومشاهده اين نكته كه آنچه اجانب آنرابه هيتلر منسوب ميدارند و او را بدانسبب نفرين مي كنند خود همان اعمال را بر سر ايران در مي اورند همه و همه سبب شد تا اين بار استاد فرامرزي پا به ميدان سياست نهاده و كار مطبوعات را به طور جدي دنبال كند شرح اين ماجرا را استاد خودچنين ميدهد:«مملكت ما را اشغال كرده اند. حكومت دست نشانده خود را روي كار آورده اند . تمام مرافق حيات ما را در دست گرفته اند . ارزاق ما را مي برند و هر روز صدها برادر ما را از گرسنگي به سينه خاك مي فرستند . منت ميگذارند كه حكومت ظالم و ستمگر و خونخوار شما را از سرتان بر داشتيم و براي شما نعمت آزادي آورديم . ورجال ايران، بعضي از مطبوعات،احزاب سياسي نيز با ايشان هماهنگي مي كنند. مي ديدم كه مملكت ما را زيرچكمه نظامي خود نرم كرده اند .اقتصاد ما را محو ساخته اند. اسقلال ما را از بين برده اند و هر كدام يك جمعيت سياسي درست كرده اند كه براي پوشيدن اعمال زشت ايشان از حكومت سابق بد گويي و ازنعمت دمكراسي و آزادي ! كه ايشان براي ما آورده اندستايش مي كنند . من اينها را مي ديدم از خشم مي لرزيدم، مي خواستم فرياد كنم، نعره بزنم، ولي فضايي نمي ديدم كه در آن نعره سر كنم . چقدر دلم مي خواست دستم به مجله اي، روزنامه اي مي رسيد تا دق دل خود را در آن در كنم»
گرفتن امتياز روزنامه و مجله دشوار بود لذا برادران فرامرزي روزنامه «آينده ايران»به صاحب امتيازي عادل خلعت بري كه از سال 1317 به طور نامنظم نشر مي يافت زير نظر خود به عنوان روزنامه سياسي انتشار دادند كه بخاطر مقالات ملي و وطن پرستانه براردان فرامرزي و حمله به بيگانگان در سال1320 شهرت و محبوبيت زيادي يافت و همين امر باعث توقيف آن در در ديماه20 گرديد .
فرامرزي مؤسس كيهان
توقيف روزنامه و حملاتي اينگونه نه تنها قدرت اين را نداشت كه مانع نوشتن فرامرزي گردد بلكه باعث شداين بار عبدالرحمن فرامرزي خود شخصا تقاضاي امتياز روزنامه ايي به نام كيهان كند و بالاخره چهارشنبه 6 خرداد 21 اولين شماره كيهان منتشر گرديد پس از مدتي اندك عبدالرحمن خود مدير روزنامه و دكتر مصباح زاده صاحب امتياز شد ، علت امر اين بود كه فرامرزي مي گفت من روزنامه نويسم نه روزنامه چي. در شماره اول طي مقاله اي روش كيهان را اينگونه ترسيم نمود( مسلمان ، آزادي خواه ، ايراني) و در راستاي همين برنامه نيز گام نهاد
حال صفحه كيهان صحنه ميدان بود ، ميداني كه جولانگاه قلم فرامرزي است .درين ميدان فضاي فريادو داد و بيداد فراهم شده و فرامرزي هنر خود را به نمايش مي گذارد ، هنر بزرگ اونقد است ، نقد انديشه ها و افكار ، نقد عملكردها و كردارها ولازمه اجراي اين هنر صراحت و شجاعت و رشادت و شهامت واز خود گذشتگي است كه فرامرزي اينها را همه داراست اين نموداري است از روش كيهان به زبان استاد:« كيهان براي عقد اخوت و حضور در جشنها و خوش آمدگفتن و دست زدن و تقرب به هيچ مقامي درست نشده است . كيهان درست شده است كه انتقاد و عيبجويي كند،درست شده است كه با آن چه براي مصالح ايران مضر است، مبارزه كنند و ضرر و نفع را نيز با ميزان تشخيص خود مي سنجد نه با حرف و داد و بيداد ديگران» در ميدان كيهان قلم فرامرزي كار شمشير مي كرد و تيغش را مستقيم بر گردن بيگانگان و خود فروختگان و قدرت طلبان نهاده و فرياد بلند آزادي را سر داده، در گستره اين ميدان جوهر قلم فرامرزي بسا اوقات ارزش خون شهيد وگاه برتر داشت، در اين ميدان اومبارزات اصولي خود را بنا نهاد و در نهايت پيروز و سر بلند در اوج شهرت بر قله افتخارايستاد . اما با وجود صلابت و شهرت و پايگاه مردمي قوي چون اهل بند و بست وباج نبود و نه اهل رشوه و زير سازي و سازش، بارها حتي در همين كيهان ممنوع القلم شد .
استاد فرامرزي در روزنامه نگاري به قول اميراني:«از بركت جوهر مردي و مردانگي، شمشيرش در نيام كار تيغ مي كرد و قلمش در زنجير هم صلابت شيرداشت» و به گفته خسرو شاهاني:« وقتي مقاله اي از فرامرزي در كيهان چاپ مي شد روز بعد نقل مجالس و محافل بود» و بنوشته احمد شهيدي :« گاهي قلم توانايش اركان حكومتها را متزلزل مي كرد»
فرامرزي و قضيه آذربايجان
با پايان گرفتن جنگ جهاني دوم برابر مقاوله نامه هاي بين المللي مي بايست متفقين متجاوز به خاك ايران بدون اينكه آسيبي به استقلال و تماميت ارضي ايران برسد، كشور را ترك كنند در همين موقع اتحاد جماهير شوروي كه چشم به نفت شمال و خاك عزيز آذربايجان دوخته بود نه تنها از فراخواني نيروهاي خود امتناع ورزيده بلكه با تشكيل و پشيباني حزب دمكرات در آذربايجان حكومت خود مختار بوجود آورده و در عرض يك شب راديو و اسكناس بي پشتوانه و دانشگاه و كتب تركي و ارتشي به نام فدائيان را تقديم آن نمود .
سيد جعفر پيشه وري چهره چند نام كه از قديمي ترين كمونيستهاي ايران بود با عنوان باش وزير رهبر تجزيه طلبان آذربايجان، در بست در اختيار بيگانگان اجراي نقش نموده ديگر مزدوران خائن وطن فروش نيز بي خبر از همه چيز بنام آزادي و دمكراسي به دفاع از حزب پوشالي دمكرات پرداخته، پي آشوب و تجزيه ايران بودند .
از طرفي ظلم و ستم مركز نشينان غافل و تبعيض نسبت به ساير نقاط ايران و حاكيمت چند مستد خود راي بي فكر كه جز حفظ قدرت و موقعيت خود خيالي ديگر نداشتند سبب نارضايتي عموم و نااميدي ملت از مركز گشته و فرصت طلباني چند نيز تحت عناوين عدالت و آزادي از اوضاع استفاده نموده، دم از استقلال زدند .
مجلس چهاردهم – به جز اقليت آن - بازچه مرتجعين و هم دست ديكتاتوران مركز بي خبر از اوضاع مملكت ميدان را جهت تاخت و تاز اين خواجگان باز و دمي در مكيدن خون ملت فروگذار نمي كرد اوضاع ايران بحراني وكشور در آستانه تجزيه و از هم پاشيدگي قرار گرفته، رسوفيل ها و حزب توده نيز قدرتي فراهم نموده به اشاره اربابان سرخ مدافع پيشه وري و دمكراسي جناب ايشان آماده در مركز صف گرفته تا هر كس مومن به دموكراسي پيشه وري نشود ويرا با انواع تهمت و مارك ارتجاع بين الملل بكوبند .
ديري ازجدايي آذربايجان و زنجان–كه تحت حمايت ارتش سرخ مي رفتبه قيام مسلحانه بكشد – از پيكر ايران نگذشته كه زمزمه استقلال كرد و خوزستان به گوش رسيد، عشاير در فارس مسلح شده، ياغيگري خراسان و قتل و كشتار يزد و اصفهان و تمرد مسلحان تركمن صحرا و فتنه مازندران مزيد بر اين ايران را در ورطه فناي ابدي قرار داده و فضاي كشور را شبي تار و سياه فرا گرفته است .
شرايط وخيم كشور آزادي خواهان را ناچار به سكوت وا داشته و دوستداران راستين ايران آه بر جگر جرات شكايتي نداشته همه خموش گويي فصل پايكوبي روسوفيلهااست. درين برهه حساس سرنوشت، ايران را در مسير حوادث شوم به كدام سو سوق مي دهد و اين فاجعه كشوررا به كجا مي كشاند ؟ معلوم نيست . اما در اين لحظه ايران و ايراني چشم گشوده رستم قهرمان خود را مي جويند ديري نمي پايد كه رستم ميدان قلم – عبدالرحمن فرامرزي – يك تنه و تنها با قاطعيت بجد و جد پا در ركاب نهاده قدم به قدم فرياد آزادي سر داده و دم به دم قضيه آذربايجان را دنبال مي نمايد براي فرامرزي ايران ارزش اين خطروجان فدايي را دارد لذا قلم را شمشيروكلمات را سپاهي نبرد نموده در مبارزه با ماجراجويان تجزيه طلب و روشن كردن افكار عمومي و رسوايي خائنان مرتجع و حزب دمكرات دمي فرو گذار نكرده آن چه لازم مي بيند بي پروا بر كاغذ مي آورد .
فرامرزي از چندي قبل هيئت حاكمه و مجلس چهاردهم را به شدت نفي و نقد ميكردوظلم اين گروه وتبعيض نسبت به ديگرنقاط ايران را سبب حوادث تلخ و نارضايتي عموم دانسته و اين هم دستان(مجلس و دولت) را«دزدخونخواروخائن » قلمداد نموده و باري قبل در روزنامه توقيف شده آينده ايران راجع به حوادث هشدار داده بود ولي مرتجعين كوته فكرجزحفظ قدرت و منافع خويش ديگر انديشه اي نداشتند.لذادرمرداد 24 طي مقاله اي تحت عنوان«آيا واقعه تبريز مقدمه انقلابي است» نوشت:« طوفان انقلاب نيز مثل باد گرم و طوفان شن بويي دارد . ما از يكي دوسال به اينطرف اين بورا مي شنيديم وچندبارهم تذكر داديم، ولي خواجگان ما چون زكام زاده هستند، اين بو را نمي شنوندوچون مبتلا به كوتاهي نظرند، سرخي افق را نمي بينند و چون ميل ندارند كه چنين طوفاني رخ دهد، گوش خود را گرفته كه خبر آن را نيز نشنوند» در دوم مهر 24 با نشر اولين اعلاميه حزب دمكرات آذربايجان مبني بررسميت زبان تركي استاد جواب كوبنده اي داده و بشدت ازدستگاه دفاعي و نظامي كشورانتقاد نمود. حال استاد علاوه بر دولت و مجلس دربرابر حزب توده و روسوفيلها و دمكرات و پيشه وري و راديو مسكو نيز مي بايد بايستدازدوطرف فشار ودشمني بر دوش ايشان سنگيني مي كرد كه استاد با نوشتن مقاله«ميهن درميان دودسته خائن»هردورا جواب داده، بر ايستادگي ومبارزه ومقاومت تاكيد نمود چندي بعد رو راست طي مقاله«چندكلمه باحزب توده» آنها رانيز پاسخ داده، روزبروزاوضاع نفسگيرتروسختترميشد كه همين لحظه بسيارحساس درآبان 24 فرامرزي مقاله معروف« پيام به پيشه وري»رابرپيشاني اوزداين مقاله بانام مستعار«نو شاد»چاپ شدوبعدهااوج شهرت وي مقالاتي بود كه با همين نام مينوشت وهمه ميدانستند نوشاد جزفرامرزي كسي نيست اواز چاپ اين مقاله مي نويسد:«اين مقاله آنروزمثل توپ در اين مملكت صدا كرد. براي اينكه اولين مقاله اي بود كه بر ضد پيشه وري نوشته شد و پيشه وري اولين عاملي بود كه سبب شد من نيز قلم بكشم و با چپ به نبرد بپردازم . اين مقاله اخطاري بود به پيشه وري ومن آنرا به امضا مستعارنوشاد نوشتم براي اينكه احساسات چپ طغيان داشت دولت به پيشه وري تملق مي گفت و بسياري ازعناصري كه حالا ميهن پرست دوآتشه شده اند، تظاهر به كمونيستي مي كردند اين مقاله يكي از افتخارات من است براي اينكه اولين مشتي بود كه به سينه پيشه وري خورد. اولين هشداري بود كه به او داده شد.ابتداي تغييرفكردرتوده ملت وطبقه روشنفكربودتاثيرآن همين بس كه پيشه وري بدان جواب داد مگر پيشه وري به كسي جواب مي داد؟يا يكي ازاين مدعيان وطن پرست به پيشه وري اعتراضي مي كرد كه به اوجواب بدهد؟ از روزي كه من شروع حمله به اوكردم،همه مرا مرتجع خواندند و به باد دشنام گرفتند ولي من با اووياران اووطرفداران او درتهران به مبارزه پرداختم وتك وتنها در ميدان افكارعمومي جنگيدم تا فكر از او برگرداندم»در اين مقاله استادبه پيشه وري آنچيزهايي گفت كه خود او بعدهافهميد.چندي بعد نيز فرامرزي باصراحت نوشت:«مسئول اين وقايع در درجه اول سيدضياالدين طباطبايي[4] ودردرجه دوم صدر محلاتي است» كه سيد ضياء از عاملين مرتجع مجلس و صدرالاشراف هم نخست وزيربود .
رفتار مرتجعين حاكم با فرامرزي درين دوره را خوداستاد طي جوابيه حزب توده چنين مي نگارد:«من براي دفاع از آزادي وحمايت آزادي خواهان گور خود رابادست خود مي كنم گويا شما نمي دانيد كه اين تيپ دزد ومرتجع چگونه قدم به قدم مرا تعقيب وجهد ميكندكه تمام موارد حيات را برمن ببندد من و اطفالم را از گرسنگي درخانه بكشد.گويا شما زبانهاي حال مرتجعين را نمي خوانيد كه نصف نان خالي را براي كسي كه 25سال به اين كشورخدمت ويك نسل را تربيت كرده است زيادي مي داند وهمگي دست به هم داده اند كه ريشه حيات مرا قطع كنند. در صورتي كه خود شما بهتر مي دانيد كه من كسي هستم كه اگر به طرف آنها بروم مرا گران خواهند خريد، من نان خالي مي خورم، در فقير ترين محله شهرزندگي مي كنم، پياده به گل مي زنم...» آذربايجان روزبه روز از ايران دورتر و فاصله بيشتر مي شد مردم دلير آذربايجان از آنچه در تهران ميگذشت بي خبر بودندنخست وزيرپشت نخست وزير مي آمد ومي رفت وقضيه همچنان لا ينحل باقي مانده بود تا نوبت به قوام السلطنه رسيد قوام به كيهان بسيار اهميت مي داد فرامرزي در نقل خاطره اش از قوام مي گويد:«قبل ازنخست وزيريش روزي من راخواسته بود، مدتي با هم صحبت كرديم.گفت با ما چه رفتاري خواهي كرد؟ گفتم اگرشما قضيه آذربايجان را حل كرديد، من تا آخرين دقيقه با شما خواهم بود.گفت سفير روس ديروز پيش من بود و گفت كه اگر شما نخست وزيرشويد ما راجع به آذربايجان با شما كنار خواهيم آمد بعد گفت ديگر چه شرطي داريد؟ گفتم سپهبداحمدي بايد وزيرجنگ شود گفت به سپهبدچه علاقه ايي داريد گفتم بااو اصلا آشنايي ندارم گفت پس چراشرط مي كنيد؟ گفتم مملكت هرج ومرج است...اينهااز اسم سپهبداحمدي ميترسند وقتي فهميدنداووزيرجنگ شده بر جاي خودمي نشينند.گفت روزنامه هاهومي كنند گفتم روزنامه ها با من قوام گفت اعتماد بكنم گفتم حتما.يك روز قوام به من تلفن كرد ومراخواست.آنروزبسياربه من محبت وادب كرد حتي آن قوامي كه براي هيچ وزيري بلند نميشد به بدرقه من آمد وبراي من در گرفت واين را نيزبگوييم كه قوام هميشه به من بيش از ديگران احترام مي كرد بعد از مدتي گفتگوگفت متاسفانه من نمي توانم سپهبد را بياورم گفتم چرا؟ گفت براي اينكه روسها با اومخالفند گفتم پس من مايوس شوم گفت خواهش مي كنم دوستيتان را با من متوقف به وزارت سپهبد نكيند گفتم من دوست آدم مردم و مرد نيز كسي است كه قول داشته باشدگفت شماخيال مي كنيدكه من باهرروزنامه نويسي اينطورمحترمانه صحبت مي كنم و اين گونه حرفها ازاو مي شنوم؟ گفتم شما خيال مي كنيد من جلوهر نخست وزيري دكمه كتم را مي اندازم و اين طور مؤدب مي نشينم من اين كار را جلوقوام السلطنه مي كنم نه نخست وزيرو الا دراين مملكت سهيلي هم نخست وزير شده است .
گمانم قوام از اين حرف من خوشش آمد وگفت شما تحمل كنيد امروز سفير روس پيش من مي آيد مي كوشم او را راضي كنم من با بدرقه بسياراحترام آميز قوام رفتم و مي دانيد كه سپهبد نيز وزيرجنگ شد» حال قوام السلطنه جهت حل قضيه آذربايجان پيش مي رفت و فرامرزي نيز ادامه طريق مي داد دراين مسير گاه قوام را نيز نقد مي كرد و ارتش را به باد انتقاد گرفته بود:« اينكه وضع نيست كه نظاميهاي ما در مقابل قوه به بهانه اي تسليم شوند و در مقابل مردم بي اسلحه مشت بالا ببرند وايشان را كتك بزنند. نظامي كه جزوزينت واسباب لوكس نيست.براي جنگ است ودفاع» درجايي ديگر به ارتش باد مي دهد آنها را نصيحت مي كند از اختلافات خود دست بردارند و نقل قول مردم مي كند:«مي گفتند اين ارتش به قدري پوفيوزاست كه به هر جا رو بياورد شكست خواهد خورد » شاه دست كمك به سوي آمريكا دراز كرده بود وروسيه اجازه حركت ارتش ايران را به آذربايجان نمي داد اما فرامرزي خواستار حمله نظامي به پيشه وري بود واو بود كه اين جرات را به قوام، دولت و ارتش داد. فرامرزي معتقد بود تا قضيه آذربايجان انجام نگيرد مشكل كرد وخوزستان وناامني اصفهان ومازندران و مسلح شدن فارس وتركمن پايان نمي پذيرد.به قوام اخطار مي داد:«آقاي قوام مواظب باشيد شمارا رضا شاه نكنند» وروزي كه پيشه وري جهت حل اختلاف به تهران آمد در اثر ازدحام جمعيت وحمله ژاندارمها چند نفري كشته شدند فرامرزي فرداي آن روزنوشت :«خوش به حال پيشه وري كه هرجا كه مي رود خون و آتش با حركت اوهمراه است» ودرجريان حوادث گاه قوام را پند مي داد :«مقام چندروزه ارزش ندارد خيلي زود گذرست آنچه مي ماند نامي است كه انسان از خود در تاريخ باقي مي گذارد» و حال كه مزدوري و خيانت حزب دمكرات بر اومسلم شده بود براي كسي كه قبرپدر پيشه وري رانشان دهدجايزه تعيين نمود او قبل از همه دانسته بود پيشه وري ماجراجويي است از خارج.استاد فرامرزي در اوج شهرت وآوازه بود اما وضعيت استاد درين موقعيت عالي هر گز تمناي مقام و منزلت نبود اوايل سال 25 مقالات آتشين فرامرزي غوغا مي كرد يكي از همين روزها اشرف پهلوي استاد را براي ملاقات دعوت مي كند در جواب مدعوين گفت:«اگرخانم اشرف مي خواهد مرا ببيند مي تواند يك روزصبح به دفترروزنامه بيايد» مدعوين كه درعالم خيال فكر چنين سخني از دهان يك روزنامه نگار نمي كردند مي گويند:« يعني مي گوييد والاحضرت براي ديدن شمابه اينجا بيايند؟» فرامرزي: بله مگر چه عيبي دارد هرروزصدها نفرازمردم اين شهر براي شكوه و شكايت ازاوضاع به دفتر روزنامه مي آيند يكبارهم ايشان بيايند باهموطنان خود ازنزديك آشنا شوند.با اصرار وپافشاري آنها رضايت فرامرزي جلب شد روز ملاقات با پيراهن چهارخانه آستين كوتاه، كراواتي قديمي و كت نازك كرم رنگ و كلاه شاپو كهنه و گيوه، خيلي عادي مي رود از طرف مدعوين(كه درحال انفجاربودند) پيشنهاد مي شود لباس رسمي و كت و شلوار نو برايشان تهيه شود ولي فرامرزي برگشته مي گوييد:«من لباس عوض بكن نيستم يا خانم باهمين لباس مرا مي پذيرد يا من با شما نمي آيم» درمسير راه از وي خواهش مي شود لحظه ملاقات، اشرف را خانم صدا نكند به رسم دربار والاحضرت صدا كند فرامرزي گفت:« من از اينجورحرفها بلد نيستم من يك روزنامه نويس جنوبي هستم كه با مردم زندگي كرده ام،حرف مردم را ميزنم ومثل مردم حرف مي زنم.حالاهم من به ايشان فقط خانم مي گويم .اگر ميل نداريد همين جا اتومبيل را نگه داريد،پياده مي شوم» ديگر اتومبيل به كاخ رسيده بود در سالن اشرف از در ديگر وارد مي شود مسعودي و دهقان – مدعوين – تعظيم غرايي نموده تا كمر خم مي شوند عبدالرحمن فرامرزي سري مي تكاند، اشرف بي اعتنا به همراهان با احترام تعارف فرامرزي مي كند كه بنشينند و بعد لب به سخن مي گشايد:«آقاي فرامرزي من از خواننده هاي پر وپا قرص مقاله هاي شماهستم.با افكار وعقايد شما هم آشنايي دارم وآنرا مي پسندم. من و برادرم اعليحضرت خيلي مايل هستيم در ميان مطبوعات دوستاني مانند شما داشته باشيم من ميل دارم شما اينجا رامانند خانه خودتان بدانيد.اعليحضرت مي دانستند شما امروزاينجا مي آييد و به من پيغام دادند از شما به خاطر مقاله هايتان در باره آذربايجان و جنوب سپاسگزاري كنم من از شما مي خواهم هر وقت فرصت كرديد اينجا بياييد تا ازمشورتهاي شما برخوردار شويم»اشرف مشغول تعريف كردن بود كه فرامرزي حرفش را قطع مي كند:«ببينيدخانم شماامروزاين حرف را مي زنيدچون زورنداريد.اما اگر روزي وضع برگشت و شما قوي شديد، آنوقت اصلا با امثال من كار نخواهيد داشت. درآن موقع شما اين آقايان را (دهقان ومسعودي) ميخواهيد كه هر چه بگوييد اطاعت كنند » اشرف با ناراحتي مي گويد:«اينطور نيست آقاي فرامرزي شما اشتباه مي كنيد . اگر ما تجربه پدرمان را در پشت سر نداشتيم شايد حرف شما درست بود.ما افرادي مثل شما را مي خواهيم كه عقايد را حتي اگر تلخ باشد به ما بگويند» فرامرزي با قهقهه:«خانم اين حرفها را حالا مي گوييد.آينده نشان خواهد دادكه حق با كيست» بعد از آن چندين بار اشرف دنبال فرامرزي فرستاد اما وي نپذيرفت[5] و هر چه را صلاح مي دانست گفت ونوشت كه البته دربار خوششان نيامد از سوي دولت نيز پيشنهاداتي به او شد كه باز نپذيرفت ازجمله اين پيشنهاد قوام اززبان خوداستاد مي شنويم:« آقاي قوام ميخواستند رزنامه حزب دمكرات را با هر چه بخواهم در اختيار من بگذارد و اين آقاي رئيس مجلس شاهد است كه در منزل سرلشكر فيروز، مظفر فيروز چه اصرارهايي به من كرد كه هرچه بخواهم دولت دراختيارمن بگذارد و من قبول نكردم» در ادامه مي نويسند:«البته من ثروت ندارم، كارگرم آن هم به حقيقت نه به ادعا،مجبورم كه كار كنم ونان بخورم، كار من هم قلم زني است، من الان هم در كيهان مواجب بگيرم.كار مي كنم و مزد مي گيرم ولي بر خلاف وعقيده وجدان خود چيزي نمي نوسيم وعملي كه مخالف شرافت وحق وعدالت باشد، نمي كنم و اگر مي كردم، محتاج نبودم كه پيه چشم خود را آب كنم تا بتوانم نان بخورم در مملكتي كه سفره يغما گسترده اند... مي توانم ولي نمي كنم» و در جواب نامه ايي كه ايشان را به طعنه«مديرميهن پرست وپرمدعاي كيهان»خوانده بود مي نويسد:« در ميهن پرستي خودم هيچ شكي ندارم واگراين حس نبود،معني نداشت كه هميشه من درصف مبارزه با اوضاع قرار بگيرم و كساني كه ازهر حيث لياقت وشايستگيشان ازميزان عادي پايينتر است استفاده هاي مادي و معنوي بكنند.من هم راه سفارتخانه ها را بلدم،مراهم مثل خيليها مي خرند. به من هم خوش آمد و تملق مي گويند، گوشه ميزهاي دعوت جايي براي من هم است من هم احتياج و زن و بچه دارم وازتر